محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2884

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اميه رفت كه وعده داد . پس از آن پيش عمر بن عبيد الله بن معمر رفت كه او نيز وعده داد . آنگاه پيش منذر بن جارود رفت كه پناهش داد و در خانهء خويش جاى داد . گويد : و چنان بود كه بحريه دختر منذر زن عبيد الله بود ، وقتى عبيد الله به بصره آمد بدانست كه ابن مفرغ در خانهء منذر است . و چون منذر به اسلام گويى عبيد الله رفت و او نگهبانان را به خانه منذر فرستاد كه ابن مفرغ را گرفتند و منذر كه پيش عبيد الله بود ناگهان ديد كه ابن مفرغ را نزديك وى به پا داشته‌اند . پس به پا خاست و به عبيد الله گفت : « اى امير ، من او را پناه داده‌ام . » گفت : « اى منذر ، تو و پدرت را مدح مىگويد و من و پدرم را هجا مىگويد و تو پناهش مىدهى . » گويد : آنگاه بگفت تا دارويى به ابن مفرغ خورانيدند و بر خرى نشاندند كه جلى بر آن بود و او خويشتن را كثيف مىكرد و در بازارها مىبردندش . يك مرد پارسى او را بديد و گفت : « اين چيست ؟ » [ 1 ] ابن مفرغ اين را فهميد و گفت : « آبست و نبيذ است « فشرده هاى مويز است « سميه رو سپيد است » گويد : پس از آن ابن مفرغ هجاى منذر بن جارود گفت ، ضمن شعرى به اين مضمون : « پناهندهء قريش نشدم « و از مردم عبد القيس پناه گرفتم

--> [ 1 ] مصرع اول و سوم به پارسى است و مصرع دوم چنين است : « عصارات زبيب است » كه كلمات عربى در قالب جمله پارسى است .